Elf
هستم پس می نویسم
باعرض سلام خدمت تمامی خوانندگان عزیز وبلاگ تقصیر دلم چیست گر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه ی یک لحضه تماشای تو هستم افسوس که یک لحضه تماشای تو رویاست بیا با من مدارا كن كه من مجنونمو مستم گر از عاشقی پارسی بدان دلتنگ آن هستم بیا از غم شكایت كن كه من همدرد تو هستم اگر از عاقبت پرسی بدان نازك دلی خستم بیا از درد حكایت كن كه من محتاج آن هستم اگر از زخم دل پرسی بدان مرحم بر آن بستم این است که حرکت کنم به جلو:
برای شاد نگه داشتن تو برای بودن موج لبخند بر لبان تو برای ساختن اینده روشن با تو و برای بودن محکم با تو تا بتنوانم که بگویم: زندگی را می خواهم در کنار گرمیه دستان تو شب است و اتاقی مهتاب رنگ من مست خواب و خواب ... می شود بیدار نسیمی از پنجره نیمه باز اتاق بوی پیراهنت را هدیه می آورد تلاشی دوباره برای خواب چشمانم را آرام می بندم بیهوده است گرمای بوسه های غبار گرفته ات بر گونه هایم باز بی خوابم می کند شبی است مهتابی و فریادهای این سکوت گوشم را کر می کند دلم به اندازه شبهای بی ستاره می گیرد و باز برایت از دلتنگی می نویسم چند لحظه سکوت ... صدای مبهمی می رسد به گوش آری ... صدای همان آشناست می شوم من لحظه ای به هوش و او زمزمه کنان می خواند : من مست خواب و خواب ... می شود بیدار سکوت اختیار می کنم به آهنگ صدایش گوش می دهم صدایی دارد سبز، قرمز صدایی دارم تمام ابری و سرشار از شکایت و خط فاصله ای که هر روز میان من ـ تو پر رنگتر می شود می شه بارون شد و صحرا رو عاشق کرد برای دانلود این فایل که با پسوند pdfهست به ادامه مطلب برید چو کوروش مباشد تن پینوکیو مباد **** بازدید کننده های گرامی حد اقل یه سوت بلبلی بزنید تا دلم نشکنه نظر یادتون نره زندگی نامه کوروش که اگه بخونیدش صدتا جومونگو سوسانو از بغلش میریزه بیرون حتما دانلودش کنین من مطمئنم خوشتون میاد دانلود فایل نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها هر روز بی تو روز مباداست آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند آیینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف دیوارهای شیشه ای شفاف دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند آه.. دیوارهای تو همه آیینه اند آیینه های من همه دیوارند در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. میگفت انقدر دوستم داره که اگه بگم بمیر میمیره چون باورم نمیشد یک بار امتحان کردم و بهش گفتم بمیر الان سالهاست که در نتهایی مژمرده ام کااااااااااااش امتحان نمیکردم
(باران عشق) برای من یه خاطرست
یه خاطره از روزهای قشنگ و عاشقانه
خاطرات روزهایی که دیگر تکرار نمیشوند
و همدم دلتنگی های من
همدم روزهای سخت نبود بانوی برفی
باران عشق جایی امن است
سرزمینی برفی و من به جای همه داشته هایم حالا فقط یک عشق بارانی دارم
و یک قلم
چندیست پشت این کلمات پنهان شده ام تا هر آنچه برای بانوی برفی میخواهم بنویسم
گرچه نیست،.........
ولی هنوز هم به یاد نی نی چشمانش که می افتم تمام این کاغذها تر میشوند
تمامی این اشعار برای یک شخص حقیقی که دنیای من است نوشته میشود
به امید روزی که این مطالب را بخواند

هواى عاشق شدن هست
فغان كه این شورِ مستى
نمى كشد از سرم دست
جهان پر از دیدنى هاست
فغان كه چشم حریصم
زِهَرچه زیبا كه بیند
به خاطرم خواهشى هست
شب و نسیم بهارى
گل و مِى و شادخوارى
بِدان معاشر كه دارى
مگر توانى نپیوست؟
خوشا زمانِ جوانى
كه بازوان ظریفم
سرشته از مهربانى
به شانه اى حلقه مى بست.
•
هنوز این دل جوان است
هنوز جان مهربان است
هنوز تن شوخ و شیدا
هنوز من عاشق و مست:
شبى به دل وعده دادم
كه یارى از در درآید
عروس شد در خیالم
سپید پوشید و بنشت
به خویش گفتم كه: عالى!
نظر در آیینه كردم
زشرمِ آن خوش خیالى
زدستم افتاد و بشكست... 
دیگه دل اسمشو تو به یاد من نیار
اون دیگه نمیاد عمرتو هدر نكن
دل من دل من منو در به در نكن
دل من دیگه بسه آخه اونكه میخوای تو دیگه نمیاد
باید بدونی كه یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اونوقت میبینی كه اون دیگه حتی تو رو دیگه نمیخواد
دل من اینجوری آخه تنها میمونی
دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم
یه روزی منو تو هر دو تنها میمیریم
دل من اون دیگه نمیاد بهتره عاشق بشیم باز دوباره منو تو





وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است
من می مانم و یاد تو و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
نم نم باران می بارید و تن خسته ی من مرا نوازش می داد و تهی می ساخت مرا از غربت فاخته ها و غریبی ها صدای باران برایم چون آشنایی دیروز بود که روح پریشانم را در آغوش پر محبتش ماٌوا می داد و افکاران از هم گسیخته ی مرا به یک نقطه ی نا معلوم و نا محدود متمرکز می کرد و آن نقطه ی نا معلوم زندگی من عشق بود ولی برای من عشق واؤه ای است مبهم و حتی در تخیلاتم هم نتوانسته ام به راز آن پی ببرم آیا کسی از دور دست ها می آید؟ آیا کسی پیدا می شود که با عشق ماٌنوس شده باشد؟ آن کیست؟ که بوی تنش با لطافت و طراوت باران هم سرشت است؟


1- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تبش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می بینید که آنرا دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.
2- هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا) است.
3- وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.
4- وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه که در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.
5- در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید و یا حتی دست و بای خود را گم می کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحتتر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.
6- شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید (زل بزنید)اما می توانید در حالی که لبخند ی بر لب دارید مدتها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.
7- وقتی معشوقه شما گریه میکند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او میکنید.
8- احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه ( دیدن ) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است ( از طریق ابراز علاقه بصورت کلامی ).
9- شما می توانید یک رابطه دوستی را بایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگراینکار را بکنید - عشق همانند قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقرهای
در كوچههای آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهاییام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبیترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب
ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا، شاید خطا كردم
و تو بیآنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمیدانم كجا، تاكی، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه میتابید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره
با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن توآسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بیتو
تمام هستیام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بیتو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد!
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
هنوز آشفتهی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بیوفاییها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
میان انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزیترین ویرانی یك دل
میان غصهای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم 

من را بکش درون خودم تا نمرده ام
بی تو نه زنده مانده ام اینجا نه مرده ام
هر شب کسی درون خودم با طناب دار
هی پنجه نرم میکند اما نمرده ام
شرمنده ام از این که پس از عاشقت شدن
روزی هزار مرتبه تنها نمرده ام
این زندگی که نیست فقط زنده مانی است
غمگین ترین دلیل که حالا نمرده ام
وقتی شکست سهم من از چشم های توست



می شه آفتاب شد و فردا رو عاشق کرد
تو شبایی که دریا رنگ غم داره
می شه ماهی شد و شبا رو عاشق کرد
می شه ماهی شد و دریا رو عاشق کرد
آخه بی عشق ، دنیا سوت و کوره
دلت تو سینه است اما خیلی دوره
اگه دورت شلوغم باشه انگار
دلت دنبال یه سنگ صبوره
دلت دنبال یه سنگ صبوره
درسته عشق و چشم انتظاری
ولی بی عشق ، بازم بی قراری
همه دنیا اگه مال تو باشه
بازم حس می کنی چیزی نداری
خدا با ما قرار عاشقی بست
قراری را که با ما بست ، نشکست
اگه پای قرارت هستی امروز
هنوزم فرصت عاشق شدن هست
هنوزم فرصت عاشق شدن هست




پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،
چقدر فقیر هستند.
آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر کنم.
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،
پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…


مرا به یاد آور آن روز که دیگر از من نشانی باقی نخواهد ماند .
مرا به یاد آور آن روز که غم دوری و گذشت زمان ، زبان افسرده ام را خاموش خواهد ساخت .
مرا به یاد آور که دل شکسته من برای همیشه در زیر خاک سرد آرمیده باشد ،
و بوته گل دور از گلهای دیگر آرام آرام به روی گور من بشکند.
مرا به یاد آور با خواندن این کلام که دیگر نشانی از من در جهان نیست .
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |
تبلیغات 










